سيد محمد باقر برقعى

3647

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

پيرى سنگين نمود چرخ ، سبك كرد گوش من * گشته است گوش ، بار گرانى به دوش من لب بسته از شكايت گيتى به شصت سال * و آخر گشود چرخ ، زبان خموش من گشتم ز كهنگى چو يكى دخمهء كهن * چين و شكنج چهره ، خطوط و نقوش من يكسر حواس ظاهر و باطن ز من گرفت * جز حسن روح فرسا وان چيست هوش من چون ناى در خروشم و هردم ز بندبند * با لحن دلخراش برآيد خروش من وين اغنياى مائده بلع فقيرسوز * حسرت خورند بر من و بر ديگ جوش من آن را كه بالمثل شده خنگ سپهر رام * رشك آيدى بر استر لنگ چموش من دستم ز كار مانده كه با حكم سرنوشت * سودى نداشت اين قدم سخت‌كوش من اندرزها گرفتم از ايّام و پندها * و انديشه‌هاى پاك دل من سروش من چرخ كبود برد بسى رنگها به كار * و آخر سپيد كرد خط سبزپوش من باز سپيد روز و غراب سياه شب * برهم زدند كنگرهء ناز و نوش من از چشم اعتبار بر احوال من ببين * اى خواجه پند گير و ليكن ز گوش من « نصرت » حيات من همه عيب است بعد از اين * جز مرگ كيست آنكه بود عيب‌پوش من دليل راه چه شب است كز در امشب به درآمد آفتابى * چه عنايت است يا رب كه نكرده‌ام ثوابى هله با دو چشم بيدار جمال يار ديدم * كه گمان نبود هرگز كه ببينمش به خوابى دل من دليل ره شد كه مَهَم ز در درآمد * نه ز سعد اخترى بود و نه فال از كتابى تو كجا و ماه گردون كه به گاه ناز چون تو * نه بتابد ابروانى نه برافكند نقابى بت ساده در بر من بط باده در سرايم * نه ز شيخم احتياطى نه ز شحنه اضطرابى